عشق در پیاده رویی در همین شهر خودمان
پیرمردی که در آغوش همسرش در حسرت نداشتن توان خرید دارو فوت کرد…
به احترام عشق پیرزن به شوهرش که تا آخرین لحظه کنارش موند و جا نزد…
پیرمردی که در آغوش همسرش در حسرت نداشتن توان خرید دارو فوت کرد…
به احترام عشق پیرزن به شوهرش که تا آخرین لحظه کنارش موند و جا نزد…
* به سلامتي اوني که باخت تا رفيقش برنده باشه
* به سلامتي آسمون که با اون همه ستاره اش يه ذره ادعا نداره
در حالی که يه سرهنگ با سه تا ستاره اش دهن عالم و آدمو سرويس کرده
*به سلامتی اون پسری که وقتی تو خیابون نگاهش به یه دختر ناز و خوشگل
میفته بازم سرشو میندازه پایین و زیر لب میگه: اگه آخرشم باشی... انگشت
کوچیکهٔ عشقم هم نیستی
* به سلامتی اونایی که
چه عشقشون پیششون باشه چه نباشه چشمشون مثل فانوس دریایی نمی چرخه...*
به سلامتی اونایی که تو اوج سختی ها و مشکلات به جای اینکه ترکمون کنن درکمون میکنن...
* به سلامتی مداد پاک کن
که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه...
خیلی زیباست....
لطفا فقط کسایی که تراوین بازی میکنن بخونن
اسمش محمد بود ، همین جا شناختمش تو دنیای مجازی تراوین حسب تصادف ۲۰ روز
بعد از شروع بازی یه ده زد افتاد نزدیک پایتخت یا ده اول ما ، منم که دائم
رو غارت بودم دهکدش رو فارم کردم .مکرر نامه میداد و از من میخواست که
نزنمش اما کجا بود گوش شنوا… روزی ۵۰۰ تا نامه میداد منم کم کم به نامه هاش
عادت میکردم .اما آخرین باری که حسابی غارتش کردم رفت دیگه پیداش نشد.۲
روز بعد دیدم از اکانتش یه نامه اومده که من پدر محمد هستم اگه میشه با این
شماره تماس بگیرید و یا به این ایدی پی ام بدید و فقط همین نامه رو جواب
ندید.
مشکوک شدم جریان چیه باز جواب ندادم تا اینکه دوباره نامه داد ومصرانه
خواهش کرد که باهاش تماس بگیرم. گوشیو برداشتم و با شماره ای که داده بود
تماس گرفتم ، راستش نه من فکر میکردم پشت خط واقعا پدر محمد باشه و نه
ایشون تصور میکرد که من همسن و سال خودش یاشم .خیلی زود با هم صمیمی شدیم و
اولش از این در و اوندر گفتیم تا صحبت به محمد رسید که یهویی دیدم که مثل
بچه ها شروع کرد گریه کردن ناراحت شدم و علت ناراحتیشو پرسیدم !! کمی که
آروم شد گفت : آقا علیرضا محمد من سرطان خون داره و یک ماه بیشتر قرار نیست
زنده بمونه …. وااااای چی میشنیدم پسر بچه ۱۳ ساله ای که یک ماه بیشتر از
عمرش نمونده یکی دو هفته ناخواسته اذیتش کردم وای خدای من چیکار میتونستم
بکنم برا چند لحظه خودمو جای ایشون قرار دادم چشام سیاهی رفت و از این خیال
بیرون اومدم میدونستم که این نوع از سرطان اونم تو این سن و سال رمقی برا
یک تن نحیف بچه گونه باقی نمیذاره . پدر محمد میگفت آزادش گذاشتم هر کاری
دوست داره بکنه و اون از بین هزاران گزینه بازی تراوین رو انتخاب کرده که
من به اون شکلی که گفتم تنها دلخوشیش رو ازش گرفته بودم اون شب کمک کردم تا
پدر محمد تا میتونه سرباز بسازه و فرداییش به پسرش بگه که سربازای منو زده
داغون کرده و من خودم الان فارم شدم .
از اونجا که خودم دائما آنلاین بودم حواسم بود که کی میاد نزدیک ظهر بود
دیدم حمله رو زد میدونستم چی کار باید بکنم ارتقا رو متوقف کردم و برا
رسیدنه سربازاش گریز زدم تا بیاد منابع رو غارت کنه و ببره سربازاش اومدن و
بردن و من خوشحال که تنها دلخوشی این پسر بجه در روزهای آخر عمرش رو بهش
یر گردوندم کار من در اومده بود روزی ۳۰ بار حمله میداد و من باید جا خالی
میدادم تا بیاد جمع کنه ببره تو این بین چه رجز ها که نخوند و چه چیزایی که
بارم نکرد (البته کاملا مودبانه) جالب بود همه حواسشون بود که کی حمله
میرسه منابعو جمع کنن و حمله رو دفاع کنن اما من ۲۴ ساعته حواسم بود که اگه
محمد حمله زد براش منابع بذارم تا ببره حتی از دهات دیگه انتفال میدادم که
سربازاش پروپیمون برگردن.و جالب تر اینکه هر دومون از این وضعیت راضی
بودیم مخصوصا وقتی بهش نامه میدادم که بابا غلط کردم تو رو خدا دیگه نزن تو
جوابش اشاره به ۱۰ روز پیش میکرد که اوضاع بر عکس بود عملا میدیدم داره
کیف میکنه و منم از لذت اون سرشار از انرژی میشدم در حالیکه من ۱۷ ۱۸ تا
دهکده داشتم اون داشت تلاش میکرد تا از من ده چیف کنه و من اتفاقا یه ده
تپل براش آماده میکردم درست چسبیده به ده اول خودش و از این روند بی اندازه
خوشحال بودم یک ماهی که پدر محمد گفته بود داره به مرز ۲ ماه میرسه و آرزو
میکردم تا این روزها انقدر ادامه داشته باشه تا تمام دهمده هامو بدم محمد
کیف کنه و هرگز روز آخر فرا نرسه
اما ۲۰ روز پیش یهویی اکانت محمد حذف شد و من دیگر هیچ خبری از محمد
نداشتم شماره ای که از پدرش داشتم گم کرده بودم در این مدت تو این بی خبری
بودم تا اینکه امروز ایمیلی گرفتم از پدر محمد که قسمتی از متن اون اینطوری
نوشته شده بود :
"امروز هفت روز از رفتن محمد من میگذرد که گویی ۷۰ سال برای من گذشت .
پسرک دوست داشتنی من که خدا نخواست تا بیش از این درد و رنج این دنیا را
تحمل کند ". سرم گیج رفت با اینکه محمد رو نه دیده بودم نه میشناختم اما تو
این مدت به شدت بهش علاقمند شده بودم و به وجودش و کاراش عادت کرده
بودم...