تبليغاتX
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد



انسان چرا وقتی که،به قدرتی میرسه،خودش رو گم میکنه،این همه ظلم میکنه
به نام خدا


این هفته تو کلاس ریاضی بودم که استاد بهم گفت بیا فلان تمرین رو حل کن.
(نکته:ترم پیش،من تو کلاس خوره ی ریاضی و تمریناش بودم)
تمرینو حل نکرده بودم
ولی رفتم پای تخته
تا یجاهاییش حل کردم
وسطش موندم
استاد نگام کرد و گفت:
واقعا خودتی؟؟؟!!!
منم کلی خجالت کشیدم و رفتم نشستم
بعد از کلاس کلی باهام حرفید
دستش درد نکنه
دیدگاهمو نسبت به درس عوض کرد
ممنونشم
الان جهان به یه چیز فک میکنه
درس
یوقت منو تو نت ندیدین یا کم دیدین بدونین که جهان رفته پیه هدفش
بای تا های
یا علی

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 آبان1388 توسط جهانبخش قاسمی |

به نام خدا


تولد امام رضا (ع)،هشتمین امام و ضامن آهو رو به همه ی عاشقان آن حضرت تبریک میگم



راستی،آهنگ وبلاگم قشنگه؟
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 7 آبان1388 توسط جهانبخش قاسمی |

سلام چطورین؟ خوبین؟ خوبم پیشنهاد میکنم این داستان باحال رو بخونید. حتما خوشحال میشین يه روز يه خانوم حاجي بازاري خونه ش رو مرتب کرده بود و ديگه مي خواست بره حمام که ترگل ورگل بشه براي حاج آقاش. تازه لباس هاش رو در آورده بود و مي خواست آب بريزه رو سرش که شنيد زنگ در خونه رو مي زنند. تند و سريع لباسش رو مي پوشه و ميره دم در و مي بينه که حاجي براش توسط يکي از شاگردهاش ميوه فرستاده بوده. دوباره ميره تو حمام و روز از نو روزي از نو که مي بينه باز زنگ در رو زدند. باز لباس مي پوشه ميره دم در و مي بينه اينبار پستچي اومده و نامه آورده. بار سوم که مي ره تو حمام، دستش رو که روي دوش مي ذاره ، باز صداي زنگ در رو مي شنوه. از پنجره ي حمام نگاه مي کنه و مي بينه حسن آقا کوره ست. بنابراين با خيال راحت همون جور لخت ميره پشت در و در رو براي حسن آقا باز مي کنه.حاج خانوم هم خيالش راحت بوده که حسن آقا کوره، در رو باز مي کنه که بياد تو چون از راه دور اومده بوده و از آشناهاي قديمي حاج آقا و حاج خانوم بوده. درضمن حاج خانوم مي بينه که حسن آقا با يه بسته شيريني اومده بنده خدا. تعارفش ميکنه و راه ميافته جلو و از پله ها ميره بالا و حسن آقا هم به دنبالش. همون طور لخت و عريون ميشينه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش. ميگه: خب خوش اومدي حسن آقا. صفا آوردي! اين طرفا؟ حسن آقا سرخ و سفيد ميشه و جواب ميده: والله حاج خانوم عرض کنم خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و اينم شيرينيشه که آوردم خدمتتون.
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 آبان1388 توسط جهانبخش قاسمی |

روز دختر مبارک


روز دختر رو به همه ی دخترا تبریک میگم


برای اینکه اشک تمساح را از نزدیک ببینید،کافی است با دختری رفیق شوید.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 مهر1388 توسط جهانبخش قاسمی |
چندسال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکي با عجله لباسهايش را در آورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش ميکرد و از تماشاي شادي کودکش لذت ميبرد. مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي فرزندش شنا ميکند، وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود، تمساح با يک چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد. مادر از راه رسيد و از روي اسکله بازوي پسرش را گرفت.

تمساح پسر را با قدرت ميکشيد ولي عشق مادر به کودکش آنقدر زياد بود که نميگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزي که در حال عبور از آن حوالي بود صداي فرياد مادر را شنيد، به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت.

پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دوماه گذشت تا پسر بهبودي مناسب بيابد. پاهايش با آرواره تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود.

خبرنگاري که با کودک مصاحبه ميکرد از او خواست تا جاي زخمهايش را نشان بدهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتي زخمها را نشان داد سپس بازوهايش را نشان داد و با غرور گفت: اين زخمها را دوست دارم، اينها خراشهاي عشق مادرم هستند.
نوشته شده در تاريخ جمعه 24 مهر1388 توسط جهانبخش قاسمی |

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 مهر1388 توسط جهانبخش قاسمی |
 

A real friend is one who walks in when the rest of the world walks out
 


یک دوست واقعی اونی هستش که وقتی میاد

که تموم دنیا از پیشت رفتن.
نوشته شده در تاريخ جمعه 17 مهر1388 توسط جهانبخش قاسمی |
سلام

برای اینکه به خطای دید خود پی ببرین به نقطه ی سیاه داخل عکس نگاه کنید تا از خطای دید خود مطلع شوید.

درسته وقتی نگاه می کنید اون لکه های رنگی پاک میشن.

این جالب نیست؟

اوه اوه اوههههههههه چه باحال حرفیدم.

ازم بعید بود.



این نظره یکی از خواننده ها(سوسن)است.

اگر انسان به هدف خودش خیره باشد همه چیزهای به ظاهر جذاب اطراف از جلوی راهش حذف می شوند و کنار میروند.

موفق باشید

یا علی

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 15 مهر1388 توسط جهانبخش قاسمی |

قبل از ازدواج


پسر: بالاخره موقعش شد. خیلی انتظار کشیدم.
دختر: می‌خوای از پیشت برم؟
پسر: حتی فکرشم نکن!
دختر: دوسم داری؟
پسر: البته! هر روز بیشتر از دیروز!
دختر: تا حالا بهم خیانت کردی؟
پسر: نه! برای چی می‌پرسی؟
دختر: منو می‌بوسی؟
پسر: معلومه! هر موقع که بتونم.
دختر: منو می‌زنی؟
پسر: دیوونه شدی؟ من همچین آدمی‌ام؟!
دختر: می‌تونم بهت اعتماد کنم؟!
پسر: بله.
دختر: عزیزم!


بعد از ازدواج


حالا از پایین به بالا بخون!

منبع:سایت http://shahreraz12.blogfa.com/

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 مهر1388 توسط جهانبخش قاسمی |
سلام

امروز دارم میرم قم

آخرین روزیه که تهرانم

این عکس برادر زادمه ببینید و حالشو ببرید.

جایی نرید،چون عکسا کم حجم ان و زود باز میشن.

تو این عکس،دخترمون میخواد درس بخونه تا دکتر بشه!!!

مبینا قاسمی(ببینید با چه دقتی ام میخونه)

این عکس زیریه هم وقتیه که داره گریه میکنه

مبینا قاسمی(بیشتر وقتا گریه میکنه)

این عکس زیریه،واسه بعد از گریه کردنشه،که من با لپ لپ گولش زدم تا گریه نکنه!!!

مبینا قاسمی(بعد از گریه کردنشه)

میدونید چی صدام میکنه؟


میگه: عمو جهانبخش جون دوست داشتنی

ما که رفتیم قم.

بای

نوشته شده در تاريخ شنبه 4 مهر1388 توسط جهانبخش قاسمی |
با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه،ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد ولي احترام نه،مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 2 مهر1388 توسط جهانبخش قاسمی |

سلام به همه ی برو بچه های وبلاگیم

سلام به همه ی برو بچه های فامیل

سلام به همه ی برو بچه های غریب

ترم تابستونیم تموم شد. 6واحد گرفته بودم که پاس شد.

درس ، شده هدفم.

راستی،یه نکته ی الکی:کبوتر با کبوتر،باز با باز

دیگه داشتم به نظرا عادت میکردم.

من میرم

سعی میکنم نظراتونو بخونم و جواب بدم.

البته فقط سعی میکنم.

فرصت خبر دادن ندارم.

چون زمان برای رسیدن به هدفم مهم شده.

و شاید میخوام ببینم که کیا وبلاگمو دوست دارن.

بعضیا نظرای جالبی میدن.

مثل فحش و بد و بیرا.

برام جالب ان.

راسیتش میخوام بدونم که از کدوم فرقه هستن که ادب ندارن.

البته فک نمیکنم آدم باشن.

بیخیل

امتحانای میان ترممو که دادم ، برمیگردم.

البته فقط چند لحظه!

و باز هم درس و .... .

راستی چرا کسی تولدمو تبریک نگفت؟

بیخی

کاری باری؟

ندارین؟

دارم میرم .

بای

یا علی

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 2 مهر1388 توسط جهانبخش قاسمی |
قالب وبلاگ